حاج آقا آخوند روحانی

مینی مالهای روزانه جناب حجه الاسلام والمسلمین حاج آقا آخوند روحانی

حاج آقا آخوند روحانی

مینی مالهای روزانه جناب حجه الاسلام والمسلمین حاج آقا آخوند روحانی

پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱ مرداد ۹۵، ۱۸:۳۷ - یوشا آل ایوب
    خخخخخ

۱۲ مطلب با موضوع «خاطراتنا!» ثبت شده است

۱۲
ارديبهشت


چند وقت پیش که رفته بودم شهرستان!

تو کوچه بودم و تازه میخواستم زنگ در خونه خاله مو بزنم

که یهو یه خانم خیلی لاغر اندام با چادر مشکی پیچید داخل کوچه

بهتم زد!

خانم "چ" بود!

معلم مهد کودکم!!!

دستم رو زنگ خشک شد!

اینقدر خواستم سلام کنم و خودمو معرفی

نتونستم...

:(


پ.ن:

خاطرات زیادی از مهد کودکم یادمه...

  • حاجی ره
۱۰
فروردين

یه تزریقاتی بود قم 

که بعد از تزریقی که من اصن هیچ نفهمیدم ازش

جروبحث داشتیم سر اینکه زده یا نه

من میگفتم: دکتر به من آمپول نزدی

اون میگفت: زدم! نفهمیدی!!!

اینجاهم چند باری رفتم

اونوخ هر بار که رو مبل یا رو تخت جابجا میشم

آبا و اجداد تزریقاتچی رو مورد عنایت ویژه قرار میدم!!!

  • حاجی ره
۲۵
اسفند

بنده امسال دقیقا جوری برنامه ریزی کردم که بعد از خونه تکونی برسم خونه!

+ برگرفته از کتاب: "اعترافات یک حاجاغای مهلبون"


پ.ن:

هر چی خانواده تماسیدن که حاجی کی میایی

عذر آوردم که کار و درس و ... و معذورم خلاصه!

خبر رسید که دامادمون اومده طی یه ظهر تا شب خونه رو زیرو رو کرده

همون شب راه افتادم اومدم خونه!!!

ما اینیم!

والا...

  • حاجی ره
۲۵
اسفند

پریشب

یعنی شب شهادت حضرت زهرا

رفتم جلسه آخر خونه محقق سابق الذکر

شب آخر بود و مفصل

با کیف لپ و چمدون چرخدار رفتم روضه!!!

چند تا از محققای دیگه هم بودن 

خیلی حال داد!

بعد رفتم پل آهنچی

و از کنار حرم رو به ضریح یه سلام و زیارت وداع

راه افتادم سمت هفتادو تن

نیم ساعتی منتظر شدیم تا اتوبوسی پدیدار شد!!!

با یه جوون دانشجوی بلوچ با لباس بلوچی کنارم نشست!

تخمه هندونه گرفت باهم خوردیم

احتمال زیاد اهل سنت بود!

نیمه شب رسیدم شهرمون

و همینک از منزل وسیع و پر نعمت پدری در خدمتیم!


  • حاجی ره
۲۲
اسفند

امروز صبح سرکار نرفتم

و نشستم به تمام کردن کتاب مرجعی که سه ماهه دارم میخونمش

ناقابل هزار و سیصد صفحه!!!

تازه همین جلد نیس که

9 جلد دیگه هم هس

دو ساله دارم میخونم و یادداشت برمیدارم 

تموم میشه میگه؟!

ولی یه جلدشو امروز تموم کردم

اینقدر خوشحال شدم که نگو!!!

یعنی کم از صبح پادشاهی نبود...

بجاش عصر رفتم سرکار اونم یکی دو ساعتی فقط

واسه نماز رفتم مسجد

بعد نماز چای دادن و کمیل!!!

بعد با استاد هماهنگ کردم و رفتم پیشش

واسه مشاوره تحقیقاتی

به صرف چای و بیسکوییت و میوه

بعد رفتم خونه یکی از محققا که مراسم دارن

و تا امشب نتونسته بودم برم

امشب توفق شد

زیارت کمیل دوبل!!! سخنرانی وروضه وسینه زنی

سرجمع یه ساعت و نیمی شد!

به صرف ساندویچ کوکو سبزی

نزدیک حرم بود رفتم زیارت

دوستانو هم یاد کردیم بسی

ه.خ ازظهر رفته شمال

موندم تنها

به چندتا از رفقا زنگ زدم ببینم کی تنهاس برم پیشش

یکی از قلدران حجره نشین اعلام آمادگی نمود

امشب مهمان حجره ایم

و با موبایل در خدمت دوستان

شرمنده اگه کامنتا جواب داده نمیشه


+ شب جمعه اس اموات و احیا رو فراموش نکنید

مارو هم! 

ایضاً

  • حاجی ره
۲۲
اسفند

این همه گفتیم: 

عشقعلی عشقعلی

همونجایی که حضرت امام هم خرید میکرده!

ایناهاش!!!

هنوز همونجور قدیمی و دست نخورده

یا طاقهای ضربی و قدیمی

http://up98.ir/uploads/13946568691251.jpg


اینجارو هم دعوت یکی از دوستان محقق بودیم که نت 2 گرفته بود

و داشت خمسشو میداد!

http://up98.ir/uploads/139465685785661.jpg


پ.ن: 

بابام یه دفه با یکی از درویشهای عشقِ علی شهرمون اومده بود زیارت

بعد از نماز حرم ناهار آوردمشون اینجا

بعدها که رفتم شهرمون

تو یه عروسی

جناب درویشو دیدم

احوال عشقعلی رو پرسید

و بعد رو کرد به جمع و گفت:

کسی که بره قم

و نره عشقعلی کباب

زیارتش قبول نیس!!!


  • حاجی ره
۲۰
اسفند


طی درگیری قرارداد کردیم که دیگه بهم نپریم!

آروم از هم دیگه جدا شدیم و هرکی نشست سرجاش

همین موقع خانم صابخونه واسمون آش آورد

رفتیم سر سفره!

چهار تا تیکه کلفت بارش کردم

به ه.خ میگه: حال حاجیو بگیرم؟!

تو فقط یه نشونه ای از رضایت بده!

ه.خ میخنده!

میگه: خب! تمومه!

باز عین گرگ وسط سفره حمله کرد که گردن منو بگیره

منم هعی خودمو میپیچونم که نتونه رو گردنم تسلط پیدا کنه!

اینقدر به هم دیگه پیچیدیم که به همدیگه قفل شدیم!

ه.خ اومده دوتا عینکامونو از رو چشامون برداشته که نشکنن!

جقد این پسر به فکره!

تو روحش!

این عوض کمکش به منه!

آخر منو ول کرد که فرار کنه

یه لگد محکم تو کمرش زدم!

پیمان شکن خر!!!

والا...

  • حاجی ره
۱۹
اسفند


مغناطیسم تازه از مشهد برگشته

آزی تازه رفته

نگین تازه پستشو گذاشته 

...

خب آدم دلش میخواد دیگه!

یادش بخیر

تنها رفته بودم

(مشهد رو تنهایی باید رفت!)

مدرسه علمیه آیه الله شیرازی ساکن بودم

روبروی باغ نادری!

یه پتو و بالش بهت میدن با یه قوری!

خودت هستی و خودت!

میری تو حجره ای مدرسی (مَدرَس = کلاس) واسه خودت جا میگیری

فقط واسه خواب برمیگشتم

شبای جمعه هم تا صبح بالا سر حضرت

برگشت هم شیرکاکائوی داغ

یا آش رشته

و گاه بستنی تو اون سرما!

خدایا بازم قسمت کن

زود به زود

...


پ.ن:

عکسو دقت کردین؟!

فک کنم یکی از رو گنبد مسجد گوهر شاد لیز خورده!

:)))

  • حاجی ره
۱۸
اسفند

 


داییم نوروز دعوت کرده اهواز!

و اهواز برای من یعنی:

 

+ فلافل و سمبوسه داغ
+سس های تند دستفروشها
+ لهجه های غلیظ عربی!
+ پل سفید و غروب!
+ کیانپارس!
+ بازارهای سنتی!
+ علی بن مهزیار ع
+ سنج و دمام
+ مزارع نیشکر شرکت دایی!
+ مشعلهای گاز تو شب!
+ قایق موتوری!
+ کوچه های خاکی!
+ خونه هایی با آثار جنگ
+ کارون گل آلود!
+ ...
  • حاجی ره
۱۴
اسفند


داشتم از مسجد برمیگشتم

چند تا از بچه های کوچه داشتن فوتبال بازی میکردن

کوچولو بودن و دبستانی!

ما هم تسبیح در دست و ذکر گویان

همچون اولیاء الله!!!

با خضوع و خشوع فراوان از وسط زمینشون عبور میکردیم

که یکیشون اومد با توپ از کنار حضرت ما رد بشه که...

با رعایت اصل غافلگیری و سرعت عمل

توپو از پاش درآوردیم 

و رفتیم گل هم زدیم!!!


  • حاجی ره