حاج آقا آخوند روحانی

مینی مالهای روزانه جناب حجه الاسلام والمسلمین حاج آقا آخوند روحانی

حاج آقا آخوند روحانی

مینی مالهای روزانه جناب حجه الاسلام والمسلمین حاج آقا آخوند روحانی

پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱ مرداد ۹۵، ۱۸:۳۷ - یوشا آل ایوب
    خخخخخ
۰۲
آذر

چه خوب شده نظرات بلاگ...


چه خوبه سریال آسمان من...


چه خوبه دیدن کامنت دوستان قدیمی...


چه خوبه اربعین پیاده روی...


+ به قول اونی که صبحا با صداش  پا میشیم (زنگ موبایلم):

دیدنی ها کم نیست

منو تو کم دیدیم...



  • حاجی ره
۰۲
آذر

حضرت عروس امروز یزد رفتن دکتر

کم خونی داشتن

(فردا میان قم انشا الله)

باباش الان بهم زنگ زد احوالپرسی

گفتم که فصد بودم و خون دادم

گفت: نه به شما که باید خون بدی

نه این که کم خونی داره

گفتم: دو تامون رو بکوبن یه آدم درست و حسابی تومون در میاد


+ حالا شایدم بچه مون نرمال شد

والا

  • حاجی ره
۰۲
آذر
همی الان از فصد اومدم
فصد یعنی رگگزنی
که البته درنوع مدرن و استریلش کیسه خون بهت وصل میکنن
بخاطر غلظت خون فصد میکنم
ایضا اهدای خون و حجامت
دارالشفای مسجد مقدس جمکران
هفده هزار تومان
یه پرستار مرد داره که خیلی به دلم نشسته
خیلی متین با حوصله و مودب
چند روز هعی رفتم سر زدم تا ببینم کی اون میاد
امشب بود
حسابی با هم صحبت کردیم
بیشتر من سوال یکردم و او توضیح میداد با ذکر مثال!
در مورد فصد و حجامت و ورزش و سرخرگ و سیاهرگ و پرستاری و پزشکی و کار و درس من و غیره

+ بعضیا عجیب به دل میشینن
و چون خیل کمن این آدمای دلنشین
از دستشون نمیدم...

+ نتیجه اخلاقی:
دلنشین باشیم
  • حاجی ره
۰۱
آذر
مادر گرام همیشه میفرمودن
حاجی تو خونه کار کن که رفتی سر خونه خودت، کاری باشی
و البته ما کاری نمیکردیم
مخصوصا عمل شاقه جمعکردن رختخواب رو
با استدلال عقلانی:
شب که دوباره باید پهن کنیم
والا..

+ جای مادرم خالی
ببینیه پسرشو
بگیم که باور نمیکنه
والا
  • حاجی ره
۰۱
آذر
ظرفارو شستم
آشغالارو بیرون بردم
آب گرفتم
گازرو تمیز کردم
فرش رو جمع کردم و تکوندم
جارو زدم
به امید اینکه اس بدم بهش:
آشپزخونه پاکسازی شد فرمانده
  • حاجی ره
۳۰
آبان

استاد میفرمود:

آلمان مقدسه تو ماشین نشسته بودیم

ترافیک شد

راننده کتابی بیرون کشید و مشغول

نفر جلویی روزنامه دستش رو باز کرد

نگاه کردم دیدم تمام ماشین های تو ترافیک مشغول مالعه شدن

در همون فرصت کوتاه ترافیک

منم کتابی رو از کیفم بیرون آوردم و مشغول شدم

دوست ایرانی بغل دست ما مشغول سیر و سیاحت در عوالم بالا بود

در همین حین یکی زد به شیشه و روزنامه دستش رو تعارف اینشون کرد

یعنی انقدر بیکار بودن کسی براشون عجیب بود


نکته اخلاقی:

اینجوری شدکه اونا بنز ساختن

وما پراید


پامنبری:

استاد مذکور در زمان جنگ و در جهه ها به صورت کاملا خودجوشو خودآموز آلمانی یاد گرفتن

میفرمود

همیشه کتاب خودآموزآلمانی تو کیفم بود

و حتی اون لحظاتی که پشت خاک ریز منتظر اعلامحمله بودیم

این کتاب دستم بود

و خیلیها بهمین خاطر بهم میخندیدن

  • حاجی ره
۳۰
آبان
خانمم بادانشگاهشون رفته مشهد
این چندروز مانده ایم تنهای تنها
میان سیل غمها
و جهت مقابله با این سیل خودمون  رو بستیم به کتاب
همزمان دارم چند کتاب رو  میخونم:
من زنده ام (خاطرات دورلان اسارت معصومه آزاد)
از جمله کتابها حضرت عروس که همیشه میخواستم بخونم
تقدیم نامه کتاب جالبه
فهرست نسخه های خطی  کتابخانه مجلس
جلد فلان که که فهرستنگار محترمش بهم هدیه کردیم طی جلسه دوسان ای که باهاش داشتم در منزلشون
کتاب اصول دین به فارسی از مقدس اردیلی قرن دهم هجری
امین شریعت ویژه نامه علامه امینی که مموعه مقالاتیست از آقایان علما و کتابشناسان و نسخه شناسان
فعلا همین
  • حاجی ره
۳۰
آبان
سلام
فکر نمیکردم به این زودی ها باز اینجا بنویسم
گوشیم گم شد و سرقت
گوشی سامسونگ با سیستم عامل بادای قدیمی مو برداشتم
در حد نوه
مثه تخم چشام نگهش داشته بودم
قصد داشتم بدمش به خانومم که گوشیش مرتب هنگ میکنه
و باید ریست کرد تا کار کنه
قسمتش نبود
البته فعلا



به قول آرش:
منبر اول
  • حاجی ره
۲۷
شهریور
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • حاجی ره
۲۲
شهریور
یکی از فامیلا اومده بود خداحافظی
واسه سفر حج
انقد که بهش گفتن از زیر جرثقیل ها نرو
التماس دعا بهش نگفتن!

+ چرا دقیقا کشته شدن حجاج
مصادف میشه با آغاز حمله عربستان به یمن؟
شاید به همون خاطر که اسراییل همیشه تو جام های جهانی حملات بزرگشو انجام میده...
فتامل

++ هرچه میکشیم از رسانه ها میکشیم
حاجی ره
  • حاجی ره
۲۲
شهریور
خواهر بزرگم داره میره بیرون
میپرسم: کجا میری؟
میگه: میرم مانتو بخرم.
میگم: واسه عروسی هم یه لباس بگیر
میخنده میگه: گرفتم!
مادرم بهش میگه: قدیمی نشه!!!

+ رفقامون زن گرفتن
بچه دار شدن
زنشونم طلاق دادن
ما هنوز داریم لباس عروسی انتخاب میکنیم.
والا...
  • حاجی ره
۱۶
شهریور
مادرم از بیرون اومده, میگه:
حاجی منتظرم یه چایی از دست تو بخورم
میگم:
منم منتظرم یه چایی از دست عروس بخورم...
  • حاجی ره
۲۷
مرداد
چند وقتیه سید, آبدارچی موسسه که پیرمردی افغان هست, خیلی بهم گیر میده:

پشت سیستم مشغول کارم
اومده میگه: دیدی مهندس هم عروسی کرد
میام یه چی بگم, میگه:
تو حرف نزن! دهنت رو هم ببند!
و بعد شروع میکنه به نصیحت که زود عروسی بگیر و از اینا

داشتم صبحونه میخوردم تو اتاق
دم در وایساده به تماشا
تعارف میکنم
میگه: نوش جون, تو بخور
باز میبینم وایساده و زل زل نگاه
میگم: چیه سید؟ دیگه چیکار کردم؟
میگه: یه جوری میخوری انگار یه هفته اس غذا نخوردی!

بیسکوییت های موسسه از بس تکراری شدن, دیگه کسی نمیخوره
خشک و خفه کننده
چند تا بیسکوییت گذاشتم توی نعلبکی
و کمی چای ریختمش روش
بامزه شد خیلی
داشتم میخوردم با قاشق چای خوری که سید رسید
میگه: خجالت نمیکشی تو؟ بچه ای؟؟؟
من حسن و حسین (پسرای سید) بچه بودم از این چیزا براشون درست میکردم, تو با این سنت اینارو میخوری؟
میگم: خب من بچه بودم کسی واسم از اینا درس نکرد, الان دارم جبران میکنم!
میخنده...


  • حاجی ره
۲۲
مرداد
پا شدم نماز صبح بخونم مثلا
با خودم میگم چی شده همسایه ها بیدارن و صدای رفت و امدشون میاد اینقدر
دوباره به ساعت نگاه میکنم, این دفه دقیقتر
میبینم ساعت پنج دقیقه به شش نیس
یازده و نیم شبه
من عصری خوابم برده...
  • حاجی ره
۲۰
مرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • حاجی ره
۱۹
مرداد
چند ماه پیش که رفته بودم خونه
خواهر بزرگم مادر سه قلوها نشست کنارم به غر
که چقد زندگی سخته
کار زیاده
بچه ها
معلمی و...
گفتم:
تقصیر خودته! چرا سرکار میری؟
اونم کارمندی و معلمی! مگه دیونه ای عمر و جوونیتو میگذاری صب میری ظهر خسته و کوفته برمیگردی؟
چی فهمیدی از زندگی؟ فقط دویدی و دویدی
واسه پول؟ کمتر خرج کن اما واسه خودت زندگی کن
میدونی الان چند سالته؟
بچه هات خودشون و به امید مهد و مدرسه بزرگ شدن
چیکار کردی واسه تربیتشون؟
هر روز ناهار بدو بدو, نوبتی (هر دوشون معلمن!)
چه خبره مگه؟ عمرتو سوزوندی واسه پول
الانم که دیگه دارین
اون اوایل زندگی بود نه خونه داشتین نه ماشین
(دامادمون با یه موتور اومد خواستگاری خواهرم)
الان دیگه وقتشه ول کنی...
کار کردن وظیفه مرده, قناعت کنین به یه حقوق
مگه بقیه مردم چیکار میکنن؟
مگه همه دو نفری سر کارن؟
گفت: راست میگی

این دفعه که رفتم خونه
با ذوق اومد کنارم نشست و گفت:
کارمو تبدیل کردم به نیمه وقت
در هفته فقط ایکس ساعت
به ایکس هم نگفتم هنوز, همه کارای اداریشو انجام دادم ولی
خیلی سخت قبول کردن ولی اخر قبول کردن...
  • حاجی ره
۰۷
مرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • حاجی ره
۰۶
مرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • حاجی ره
۰۵
مرداد
مصاحبه کننده عراقیه
سخت فارسی حرف میزنه
برگه مشخصات رو بهم میده که پر کنم
میگم: الحاله الاجتماعیه یعنی چی؟
میگه: یعععنی مجردی یا متاهل!

+ خب علممون زیاد شد...
  • حاجی ره
۰۵
مرداد
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • حاجی ره