حاج آقا آخوند روحانی

مینی مالهای روزانه جناب حجه الاسلام والمسلمین حاج آقا آخوند روحانی

حاج آقا آخوند روحانی

مینی مالهای روزانه جناب حجه الاسلام والمسلمین حاج آقا آخوند روحانی

پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱ مرداد ۹۵، ۱۸:۳۷ - یوشا آل ایوب
    خخخخخ

۷۰ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

۳۰
آذر

شنبه 30 آذر1392 ساعت: 10:58 توسط:فرزانه
سلام حاجاغا!
1)یادتونه من رو یکماه پیش با کلی مررررررد باش و برو درس بخون به بیرون از وبلاگت پرتاب کردی؟ اره یا نه؟ فک کردین میرم ک برم؟
الان یکماه گذشت و من برگشتم. انصافا اوایلش سخت بود!!! فک کن محرم باشه (بنا به دلایل شخصی تو محرم اهنگ گوش نمیدم )+کامنتم نمیذاشتم + کلا روزایی میشد ک اصلا مودم رو روشن نمیکردم! ینی خواستم عمق سختی رو بگم خدمتتون ,ولی کم کم عادت کردم!...در کل یزید زمان ک میگن شمایی :|

2)واسه خیلی از پستاتون حرف دارم ,ولی نمیگم :| ...چون فردا امتحان دارم

3)طبق این پست: اتفاقا بنا به دلایلی.همون جنگ و دعوای منو وجدانم!!!داشتم به این فکر میکردم ک کم کم از کامنت گذاشتن کلا خود داری کنم و برگردم به زمانی که واسه همه وبلاگا خواننده خاموش بودم! اما فعلا صبر میکنم تا ببینم چی میشه ...
4)دقیقا منم میگم جنبه ما عادما باعث احکام میشه.یعنی برای هر چیزی بنا به شرایطش و نوع برخورد ما ادما میشه احکام داد. فرد به فرد!!!!!!!!!! و به نظرم احکام حلالم حتی طبق نوع استفاده فرد استفاده کننده احکامش میتونه عوض بشه!!!!!!!!مثل همون داستانی ک میگن بعضی از محرما از صد تا نا محرم بدترن!!!!!!!ادما همه چیو میسازن و بازم ادما همه چو نابود میکنن
+بهش و جهنم اعمال ماست نه جای خاص!درک مطلب !!!!!
چیه حاجی نمیتونی ببینی ما هم یه بار منبر بریم؟از خود راضی,حسود! 

5) ابجی و داداش؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مردم چه تیکه ها ک نمیندازن 
 وب سایت   ایمیل
م م 716:


شنبه 30 آذر1392 ساعت: 13:39 توسط:دوشیزه فلانی
با شمایی هستم که میگی به اینجا وابسته شدی!
اسمتم یه جوریه!
خارجکیه!

عزیزم به اینجا معتاد نشو!
حالا شدی عب نداره!
واسه حاجاقا رو نکن! چنان تیکه هایی می پرونه بهت و هی ردت می کنه از اینجا که نگو!

البته حاجاقای خوبیه هااااااااا!
بهترین حاجاقای دنیاس ها اما پرده نشینه! البته حقم داره:

" در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود 

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد! "


تازه یه پست های محشری میذاره که اصن یه وضی... 
ممکنه منقلب شی! 
شب جمعه ها رو هم زیاد یادآوری میکنن ایشون! با نمازاشون... 

رو هم رفته حاجاقای خوبیه!
ما که راضی ام ازش!
معتاد شو به اینجا!
هر کاری میخای بکن اما معتاد شدنت به اینجا رو واسه حاجاقا رو نکن!!!
عرضم همین بود!
در پناه خدا!

" تجربیات یک ویزیتور فسیل و عتیقه و کهنه و چروک و اینا "

پاسخ: 

حیف که با خودم عهد کردم پست طنز نزارم
وگرنه سوژه تون میکردم که ملتی بهتون بخندن و این شب یلدایی شاد بشن!
والا...

+ دوشیزه اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی!
ولی راس میگه انصافا! به حرفش گوش بدبن!
همین یه بار یه حرف خوب زده تو عمرش!
والا...
 وب سایت   ایمیل
م م 715: سوء ظننا! (سوء ظن ما!)




  • حاجی ره
۳۰
آذر

جمعه 29 آذر1392 ساعت: 22:18 توسط: سانسور شد!
حاج آقا اینقدر که شما پیتزا دوست دارید؛ پیتزا هم شما رو دوست داره؟
[اسمایلی یک خانم دچار عذاب وجدان،از شوخی با نامحرم]
   ایمیل
م م 645: نحن متاثرون! (ما متاثر شدیم!)


در جواب سوال اول: دوستی دو طرفه است! وگرنه اینقدر ماندگار نبود!

&

و در جواب اسمایل:

شوخی با نامحرم، گناه و حرام!

بر منکرش لعنت!

اما با چه شرایطی؟!

هر شوخی ای؟!

هر نامحرمی؟!

نمیخوام در مورد فقه الحدیث 

و اهمیت فهم درست احادیثی که از 14 قرن قبل به ما رسیدن

و توجه به علوم مرتبط با احادیث همچون رجال و درایه صحبت کنم!

فقط اینو بگم که احکام رو باید با همه جزییات و زیر و بمش مدنظر داشته باشید!

با قبل و بعدش!

با شرایط و لوازمش!


یه خاطره بگم:

تو اتوبوس نشسته بودم

چند تا جوون دبیرستانی داشتن کنارم صحبت میکردن

درمورد حاجاغایی که همون روز اومده بود مدرسه شون

و باهاشون کلاس داشته (تبلیغی!)

و در مورد حرمت موسیقی باهاشون صحبت کرده بود

و از احادیثی که در این زمینه است براشون مثال آورده بود!

(بماند نقدهایی که به اون روحانی وارده!!!)

نتیجه ای که اون بچه ها گرفتن از اون کلاس و داشتن باهم درمیون میذاشتن

و بنده داشتم میشنیدم :

حاجاغا .... میگف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به نظر من که احادیثش جعلی بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و ...

ازشون میپرسم: حاجاغا نگفت که غذا خوردن حلاله یا حرام؟!

میپرسن: چی؟!

میگم: حکم غذا خوردن رو نگفتن؟!

با تعجب میگن: نه!!!

میگم: حالا حکمش چیه به نظر خودتون؟!

میگن: معلومه که حلاله!

میگم: حاضرید شرط ببندید؟!

یه کم فک میکنن!

میپرسن: حرومه؟!؟

میگم: کنسرو ماهی حلاله خوردنش؟!

میگن: عآره!

میگم: کنسرو گوشت خوک چی؟!

میگن: نه! حرومه!

میگم: چی شد؟! شما که میگفتین غذاها حلالن!!!

گفتن: خب بعضیاشون حلاله! بعضیاشون حروم!

میگم: حالا موسیقی چی؟! همه اش حرومه؟!

متفکرانه سر تکون میدن!!! 



خواستم بگم:

تمام شوخی های با نامحرم حرام نیست!

اون شوخی ای حرامه که از روی شهوت باشه و برای لذت جویی!!!

(که اینو هر کسی از رجوع به قلب سالم یا بیمار خودش درک میکنه!)

و اینکه خوف و احتمال افتادن در گناه داشته باشه!

وقتی شوخی ای صرفا جهت مزاح باشه و خارج از جنسیت و امیال اون

و طرف از محدوده مجازی دنیای مجازی خارج نشه

که امکان گناه فراهم بشه!

دیگر حرام نیست!


البته این رو هم باید توجه داشت که:

شیطان گام به گام انسان را هدایت!!!! میکنه به سمت گناه!

و چه بسا انسان از روی غرایز و امیالش کاری رو انجام بده 

اما به درستی خود متوجه منشا نفسانی اون نباشه

و وقتی متوجه میشه همه اون کارها از روی لذت بوده که به گناه افتاده باشه!


یا اینقدر نفسش اونو فریب داده باشه

یا خودش خودخواسته بخواد در ظاهری متفاوت و شکیل 

به خواسته های شیطانی و خارج از عرف و شرع خودش برسه!

(این دوستی های دختر و پسر هست که نام آبجی داداشی گرفتن! همون!!!)


اعاذنا الله من شرور انفسنا!


  • حاجی ره
۲۹
آذر


راننده اتوبوس: حاجی صندلی ردیف جلو بشین!


پ.ن:

این یعنی این که اتوبوس بار قاچاق داره!

وگرنه کسی دلش به حال حاجی نسوخته!

مخصوصا وقتی که یه عالمه صندلی خالی تو اتوبوسه!

والا...

  • حاجی ره
۲۹
آذر


این خاطره مربوط به یکی دو هفته پیشه 

(شهادت امام حسن علیه السلام که رفته بودم حرم!)


توی صحن آینه نشسته بودم

نگاهم به گنبد بود 

و داشتم روضه حضرت رو گوش میدادم 

که به صورت زنده از شبستان پخش میشد.

یهو یکی از رفقای طلبه رو دیدم  

با خانمش و بچه ای که دوتایی دستاشو گرفته بودن

 و بینشون داشت تاتی کنان قدم میزد!

(مدیونین اگه فک کنین دلم خواس!!!)

ترک بود و صداش میزدیم آقا مجید

از اون ترکهای معروف به شیش سیلندر!!!

ترکیش بعد از پنج شیش سال تحصیل تو حوزه یه ذره هم تغییر نکرده بود

هر موقع میخواس بچه ها رو بخندونه 

میپرسید: بچه ها من لهجه دارم؟!

یعنی مدرسه میترکید از این حرفش!!!

قدبلند، چشای رنگی، مو و محاسن کاملا بور با پوست سفید

و اینقدر صاف و ساده و خوش اخلاق و باجنبه

که آدم خوشش میومد اذیتش کنه

(مثه خانم مهندس!!!)

قاری قرآن بود و حسابی خوش صدا!

معمولا ظهرها موقع اذان میایستاد تو حیاط 

رو به قبله، خوشگل و بلند تو حیاط اذان میگفت

اون وقت شیطنت های من و رفقا شروع میشد!!!

میرفتیم روبروش وایمیستادیم 

زل میزدیم بهش که خنده اش بگیره!

نامرد یه طرف دیگه رو نیگا میکرد!

اداشو در میاوردیم و همراه باهاش اذان میگفتیم!

وسط اذان ازش سوال های الکی میپرسیدیم که حواسش پرت بشه اشتباه کنه!

بهش سلام میکردیم!!!

مجبور میشد وسط اذان بهمون جواب سلام بده!

به هر حال واجبه دیگه!

والا...

اینا کارای همیشگیمون بود


و یه خاطره خاص از ایشون:

یه دفه یکی از رفقا که اونم ترک بود

با یه هندزفری و ام پی تری فور!!!! که اون موقعها تازه اومده بود 

و مثه الان همه هم نداشتن! اومد داخل کتابخونه!

اومد کنارم و از کشف خبیثانه اش گفت!

این که اگه هندزفری رو بزاری تو گوشت

صداش هم بلند باشه

ناخوداگاه بلند حرف میزنی!!!

جهت تست! قرار شد روی همین آقا مجید امتحانش کنیم!

رفتیم کنارش و آروم بهش گفتیم: آقا مجید این تراک رو گوش بده! خیلی جالبه!

حالا همه مشغول مطالعه هستن و سکوت کامل!

ما هم داریم آروم پچ پچ میکنیم!!!

صدای هندزفری رو حسابی بلند کردیم

و همونجور که تو فکر بود واسه چی اینو بهش پیشنهاد دادیم

ازش پرسیدم: آقا مجید امتحان دارین؟!

بدون اینکه حواسش باشه

داد زد!!!!!!!!!!!

"نه! امتحان ندارم!!! خودم دارم دوره میکنم!"

همه شوکه شدن با صدای بلند و ریلکسانه ای که داشت تو کتابخونه داد میزد!!!

رفیق خبیث ما از شدت خنده و خجالت از کتابخونه دوید بیرون!

من زدم رو شونه اش و گفتم: فهمیدیم بابا، فهمیدم!!!

این کارو رو چند نفر دیگه هم امتحان کردیم

که با نگاههای غضبناک دوستان درسخون و مثبت!

عقب نشینی کرده و کتابخونه رو به اهلش سپردیم!

والا...


خب! این از خاطرات آقا مجید که با زیارت کردنشون یادم افتاد

بعد از اون، روضه که تموم شد رفتم داخل کنار ضریح

باز یکی از رفقا رو دیدیم قاسم نام!

کسی که هر شب تا ساعت یک و دو توی کتابخونه کذایی بود!

آخرین نفری که میومد بیرون!

یه دونه چراغ بالای سر خودشو روشن نگه میداشت 

و همینجور درس میخوند!

هرچی بهش میگفتیم: رفیق! آرومتر! کمتر! متعادل تر!

چه خبره!؟! یه شبه میخوای مجتهد بشی؟!

خیلی مهربون و شوخ طبع بود

گوش نمیکرد ولی!

تا اونجا که چند تایی از اساتید هم متوجه شدن 

و بهش تذکر دادن که این راهش نیس!

مدتی ندیدمش

احوالشو پرسیدم

گفتن: چنان سردردهای بدی گرفت از اون درس خوندن ها

که آخر دکتر واسه دو سال بهش استعلاجی اجباری داد

به شرط اینکه هیچ کتابی نخونه!!!


دیدمش که معمم شده بود

خیلی خوشحال شدم

آخه اون موقعها که ما میدیدیمش کوشولو بود!!!

رفتم بهش سلام کردم

منو شناخت

همدیگه رو بغل کردیم و روبوسی!

حال و احوال و التماس دعا!


پ.ن:

تو شیش سالی که سطح یک رو گذروندیم

سه چهار مورد اینجوری داشتیم

که از شدت درس خوندن!!!

کلا از درس خوندن محروم شدن!

تو دانشگاه هم از این اتفاقا داریم؟!

جدی میپرسم!


پ.ن 2:

یکی از اساتید هم که خیلی پرکار و فعال بود

و هر روز چندین جلسه درس داشت

با ساعتها مطالعه و ...

چنان به مغزش فشار آورده بود که

دکتر دستور داده بود:

به مدت شیش ماه حق انجام هیچ کاریو ندارید

به جز تماشای تام و جری!

جدی!


پ.ن:

مسابقه حدس زدن عکسی بود که برگزار شد! (بگو خب!)

برنده محترمه آن! بلیط رفت و برگشت حرم به جمکران رو به پیشنهاد خودشون تغییر دادن

به درخواست پستی از خاطرات حجره و ...

که تقدیم شد!

والا...

  • حاجی ره
۲۸
آذر

چهارشنبه 27 آذر1392 ساعت: 23:3 توسط:نفس
حالا جدی هر وقت وقت داشتین این 15نوع صبحانه رو بنویسید ما هم بفهمیم
والا زیاد چیزی نیست آخه یعنی تنوع نداره
 وب سایت   ایمیل
م م 707: یوم من ایامنا! (روزی از روزهای ما!)


کاش قم بودم 

اونوخ از لیستی که رو دیوار آشپزخونه نوشتم 

عکس میگرفتم:


نون و پنیر و گردو (بدون گردو مکروهه!)

تخم مرغ نیمرو!

تخم مرغ آب پز! (عسلی و غیر عسلی!!!)

املت (با گوجه یا رب!)

یعنی دقیق حساب کنی با همین تخم مرغ 5 نوع غذا شد!!!!

کره و مربا (به، آلبالو و پرتقال و ...) که من نمیخورم!

خامه و عسل

ارده (با عسل یا شیره خرما مخلوط و سرو!!! میشود!)

حلوا شکری

چایی شیرین!!! (به عنوان ساده ترین نوع صبحانه در بحران های اقتصادی!)

نون و شیر! (خیلی دوس دارم!)

کله پاچه و حلیم! (ما چون مستضعفیم نمیخوریم!!! یعنی گیرمون نمیاد که بخوریم! والا...)

 X & Y (دو نوع غذای گرم که اگه اسم ببرم ملیّت بنده لو میره!!)

شد پونزده تا؟!

  • حاجی ره
۲۸
آذر

طبیعت یعنی: جایی که عآدمی نباشد!

حاجی ره


پ.ن:

همیشه فک میکنم اینایی که میرن تو مناطق جنگلی که همه چادر زدن

یا کوههایی که گله به گله ادم نشسته

واقعا چی فک میکنن؟!

والا...

  • حاجی ره
۲۸
آذر

ماههاست که به لطف ذات اقدس اله 

وب ما دیگه تو صفحه نخست بلاگفا نشون داده نمیشه!

"و نحن شاکرون!"

این نکته رو از اونجایی فهمیدم که 

دیگه ماههاست هیچ کامنت تبلیغاتی ای دریافت نکردم

و بسی خوشحالم!

اما....

یه نکته دیگه ای که ذهنمون رو مشغول کرده اینه که:

پس این دوستان جدیدی که میان اینجا سر میزنن

کامنت میزارن

اظهار لطف و محبت میکنن

از کجا اومدن؟!

با توجه به این که یه ماهی هم هست که 

بنده چون با موبایل خدمت عزیزان مشرف میشم

دیگه واسه همون معدود کامنت هایی که میزاریم هم آدرس رو نمیزارم!

بماند که 70% کامنت های بنده بدون 

هیچ دلیل و غرض و مرضی تیک خصوصی شون زده میشه!!!



پ.ن:

هر چند دوستانی اعتراف کرده اند که: 

از روی لطف!!! از طرف بنده!!! واسه وبای دیگه کامنت میزارن!

که خدا ازشون نگذره!

والا...


و دوستان زیادی هم فرموده اند که 

مکررا اینجارو به دوستان حقیقی و مجازیشون معرفی کرده اند!

(آیکون حاجی سر در گریبان فرو برده و متفکر جهت جبران این همه محبت!)

  • حاجی ره
۲۸
آذر


دوستی کامنتی گذاشته بودن

( از اونایی که تازه به این مکان شریف مشرف شدن!!!)

مبنی بر این که اینجارو میخونن!

وبشونو دیدم!

آخرین جمله شون این بود:

"دلم جیغ میخواد!"

ما هم سریع با توجه به تجربیات شخصیه مون

نسخه پیچیدیم که تشریف ببرن نوک کوهی تپه ای

و هر چی میخوان جیغ و داد کنن!

والا...

لیکن ایشون فرمودن که:


پنجشنبه 28 آذر1392 ساعت: 21:53 توسط:Ðᴇᴀ†н !
والا اوَلـَــندش ما اَ بـَس مثه این خفه خون گرفده ها نشستیم پای نت موقه دپسردگیو خوشــالیو کلن در همه حـال ، جیغ زدنم یادمون رفده دیگه حتی بخوایمم نمیتونیم بجیغیم ، دومَنـدش تو این برفو یخبندون و سوززز ، بیابون اَ کجا بیابیم حاج آقـا ، خونه خالیـَـمـ که نداریم تنها باشیم عربده بکشیم واسه خودمون ، همیشۀ خـدا خـراب شدمون مث حموم زنونه میجوشه اَ اَدَم و میمون و مهمون :|

بـا تشکــر/.


 وب سایت   ایمیل
م م 709: ارجعی! (برگرد!)


ولکن باز ما عرضه میداریم خدمت این عزیز

و تمام عزیزان نت نشین!

که ما هم روزای اولی که میرفتیم رو نوک تپه و کوه

انصافا بلد نبودیم داد بزنیم

جدی میگم!

اول از همه این که: 

هعی نگامون میافتاد به هم 

پقّی میزدیم زیر خنده!

از دیدن هم دیگه هم خنده مون میگرفت

هم واقعا بلد نبودیم بلند حرف زدن رو!!!

چه برسه به داد زدن!

اینقده مثبت بودیم ما!!!

ولی خب راه افتادیم

یکی رو شیر میکردیم و حسابی تحسین و تشویق:

بیشتر!!!

بلند تر!!!

همینه!!!

بیشتر بکِش!!!

تا کم کم حرفه ای شدیم

 و راه تخلیه انرژی های مخرب و سازنده جوونی + طلبگی را خود آموخته شدیم!


پ.ن:

اونقدری که این اواخر با داد زدن های ما 

همینجور تخته سنگ بود که از کوه کنده میشد

و میریخت پایین!

حالا میخوایین باور نکنین، نکنین!

چه اصراریه!

والا...


  • حاجی ره
۲۷
آذر


من دارم میرم خونه!!!

صبحانه: آش!

(البته اگه اسکانیا آتیش نگیره!)

  • حاجی ره
۲۷
آذر

سه شنبه 26 آذر1392 ساعت: 22:20 توسط:گفت و گوی خالی
خیالات: میگم یاد تبلیغ چایی " دو غزال " افتادم...
پسره چایی خورد یهو یه چیزی ازش در رفت..دوستاش گفتن چی بود؟ گف خستگیم بود... در رفت!
 وب سایت   ایمیل


بزرگترین مشکل من اینه که

کسی نیس باهاش چایی بخورم!

هر وخ میرم تو آشپزخونه داد میزنم: "میم" چایی میخوری؟!

اونم مثه همیشه میگه: نه!

منم دیگه آب میخورم نه چایی

والا...

پ.ن:

دلمون خوشه چند نوع چایی ایرانی و خارجی داریم

قند و نبات یزد جوریدیم!!!

دارچین و هل و ... داریم

چند نوع دم نوش و غیره

هعی...


دوشنبه 25 آذر1392 ساعت: 8:35 توسط:فآئزهـ
هرکدوم از این کامنتا خودشون یه پستن...باکس نظراتو که باز میکنی کلا یادت میره موضوعِ پست چی بود!
 وب سایت   ایمیل

آره واقعا!!!

حیف که نه فرصتش هست نه حالش!

هرچند خیلی حیفم میاد...

من هیشوخ نفهمیدم این که میگن: 

"ما چیزی به ذهنمون نمیرسه واسه نوشتن!"

اصن مگه میشه؟!

داریم؟!

مردم؟!

  • حاجی ره