۰۴
شهریور
ماه مبارک که شهرمون بودم
مرتبا گذرم به خونه قدیمی مون
که همون خونه پدر بزرگ پدریمه افتاد
یه خونه درب و داغون و مخروبه...
تو یکی از این دفعات به ذهنم زد عکسی ازش بگیرم واسه دوستان مجازی
دیوار و حیاط خونه رو که متروکه است رو واسه تعریض کوچه تخریب کرده بودن
و اصن یه وعضی...
(الان طویله کبوترای یکی از داداشام و چند تا بزغاله اون داداشمه اونجا)
خلاصه...
روم نشد از اونجا عکس بزارم
دوس داشتم از اونجا که زندگیمو شروع کردم یه عکس بزارم
و از خونه کنونیمون هم یه عکس
دیدم اونو هم روم نمیشه
یه خونه سیصد چهارصد متری
حیاط و باغچه
دو طبقه
با چند دهنه مغازه
مرکز شهر
لب خیابون
...
+ از کجا به کجا رسیدیم
با حقوق معلمی پدر...
کی فکرشو میکرد این همه تغییرو
++ خواستم بگم:
زندگی اینجوری که هس نمیمونه
فراز و فرود زیاد داره
کسی که امید به آینده شو از دست بده
همیشه درجا میزنه...
بهترین هارو بخوایین
و برای رسیدن بهش تلاش کنین...
+++ برعکسشم هس
مردی که زمان شاه لیسانسشو از بهترین دانشگاه انگلستان میگیره
ولی الان تو گرمخونه میخوابه...