رفیقم میگه:
امروز روز طبیعته
روزیه که مردم میرن به دامان طبیعت
و آشغالاشونو اونجا میریزن!!!
ده مرتبه:
یَا دَائِمَ الْفَضْلِ عَلَى الْبَرِیَّةِ
یَا بَاسِطَ الْیَدَیْنِ بِالْعَطِیَّةِ
یَا صَاحِبَ الْمَوَاهِبِ السَّنِیَّةِ
صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ خَیْرِ الْوَرَى سَجِیَّةً
وَ اغْفِرْ لَنَا یَا ذَا الْعُلَى فِی هَذِهِ الْعَشِیَّةِ.
اى آنکه دو دست سخاوت خود را براى عطا گشودهاى!
اى صاحب عطاهاى گرانبها!
بر محمّد و خاندان او، نیکوخوترین مردمان درود فرست،
و ما را اى خداى بلندمرتبه در چنین شبى بیامرز.
پست قبل نه به معنای خاموش شدن بود
نه کامنت ندادن!
که حضور تک تک دوستان باعث خوشحالیه
و غیبت حتی یک نفر مایه دلتنگی!
+
اعتراف میکنم:
فقط برای توجیه خودم بود
که بدونین چرا حاجی اینجوری شده!
هعی نوشتم و ثبت موقت کردم
نمیشه جمع و جورش کرد!
:(
من یه کم فی البداهه بنویسم؟!
...
شروع:
از همین الان میدونم خیلیا خیلی چیزارو به خودشون میگیرن
که مال اونا نیست
و احتمالا بعضی دوستانم رو که نمیخوام حتی یه غبار غم رو دل های مهربونشون بشینه
واسه همین ازم میبُرن!!!
همونطور که خاطره بریدن خیلیاشون از ذهنم نرفته!
والا بلا به پیر به پیغمبر
من نه فکر اینجارو میکردم
نه جنبه این موقعیت رو داشتم و دارم!
یه روزایی مینوشتم با دو سه مخاطب که هنوزم هستن!
یه رابطه کامل و بی نقص مجازی!
تمام پستاشونو میخوندم
به تمام کامنتاشون جواب میدادم
واسه پستاشون کامنت میزاشتم
سوال و بحثی بود اینقدر کشش میدادیم تا حل بشه
اون موقعها هم من اینجور نبودم!
فقط حوزه بود و درساش!
با رفقایی که وقتمو باهاشون میگذروندم!
اما بگم لطف خدا؟!
لطف بلاگرا؟!
مخاطبای وبی که شاید هیچی نداشت
روز به روز بیشتر شد
وقتی که منم میذاشتم بیشتر
کارها و مشغولیتهای تو زندگیم هم بیشتر!
دانشگاه ثبت نام کردم وقبول شدم
(و سال بعدش با این که دانشجوی نمونه بودم از فشار کار و درس و زندگی انصراف دادم!)
بعد از ده سال تحصیل در حوزه مشغول کار شدم
کاری که صبح تا ظهرم رو به طور کامل پر کرد!
دو سال از عمرم رو واسه یاد گرفتن نسخه شناسی و کتابشناسی گذاشتم
تا نسخ خطی رو بشناسم!
دهها کار و پروژه تحقیقاتی شخصی و سفارشی مرتبط رو همزمان تحت نظر استادی شروع کردم
از حوزه علمیه و حجره اومدم بیرون و خونه مستقل گرفتم
و با یکی همخونه شدم
و این یعنی زندگی مشترک!!!
و اضافه شدن مسئولیت های ریز و درشت دیگه!
و همزمان شناخت و آشنایی با خیلی از بلاگرها!
اونایی که آشنایی باهاشو نیکی از شیرین ترین تجربه های زندگیم بود!!!
اونایی که تو دوستی هاشون بهم خیلی کمک کردن!
اونایی که بهم نشون دادن دنیای مجازی هم میتونه یه دنیا حقیقی باشه!
منم مشتاقانه با تک تکشون آشنا شدم
وباشونو خوندم
کامنتاشونو جواب دادم
واسه پستاشون کامنت گذاشتم
اما از یه جایی به بعد دیگه نشد
کم کم
قدم به قدم
از خوندن پستها
جواب کامنتها
و حتی سوالایی که دوستان عمومی و خصوصی میپرسیدن
و منتظر جوابش بودن
عاجز شدم!
وقت نمیکردم!
فراموشم میشد!
گمشون میکردم!
نمیتونستم جواب بدم!
تخصصش رو نداشتم!
(مثلا مشاوره های ازدواج و ...!)
مهم تر از همه این که هر جا قدم جلو گذاشتم
و از شکل دیواری خودم فاصله گرفتم
و با مخاطبا آشناتر شدم
لازمه اش گذاشتن وقت بیشتر و توجه بیشتر بود
چیزی که من فاقدش بودم!
دیگه از یه جایی توقعات بجای دوستان هم جوابی نداشت
چون در توان من نبود!
توانایی این که ارتباط عمومیم رو با همه دوستان هم حفظ کنم واسم سخت شده بود
چه برسه به حفظ ارتباطات فردی و شخصی ایجاد شده در طی این مدت!!!
و من برگشتم به حالت دیوفالت دیوار!
بلکه بتونم همون ارتباط عمومی رو نجات بدم!!!
ارتباطات شخصی اما:
دیدم شنیدم اونم با دقت و نکته سنجی
اما بدون جواب!
خیلیا توهین حسابش کردن
خیلیا کلاس گذاشتن
خیلیا هم رفتن و پشت سرشونو نگاه نکردن
خیلیا خاموش شدن!
خیلیا نگاهشون عوض شد
خیلیا منفی!
...
اما کسی حاجی را نفهمید...
و یه چیزایی هم هست که
نوشتنشون ممکن نیست!
و گفتنشون ساعتها طول میکشه
اونم تک به تک
چهره به چهره
و اینم ممکن نیست!
پ.ن:
واسه همین این حرفها همیشه با من میمونن!
+ منظور توجیهاتمه واسه نگه داشتن دوستانیه که
واسه نشنیدن جوابی یا ندیدن شور و ذوق ارتباطی
رفتن یا دلشون میخواد برن!
بعضی در و دیوارا قابلیت خوندن و شنیدن دارن
اما جواب دادن نه...
+ جواب ندادن
یا موکول کردنش به آینده
دلیل بر نفهمیدنش نیس
شاید حرف خیلی سنگین بوده
یا دیوار خیلی نازک!
والا...